شب های روشن
چه راحت با منحنی لب هایم بازی میکند ... پ.ن : از انتظار متنفرم ... پ.ن 2 : از توصیف حرف های توی دلم بیزارم ... پ.ن 3 : سکوت ... علامت رضا نیست .. شاید بهترین و آخرین راهه ... چرا پای ثانیه های ساعتم لنگ شده .. چرا جلو نمیره ؟ این روز ها کارم شده چوب خط کشیدن رو همه جا و هر رووووز خط زدن و خط زدن .. هرچی بیشتر با آدم های مختلف آشنا میشم .. اولش یه حس خوب آشنایی دارم .. اما بعدش دوباره فکر میکنم که : نه ! این همه آدم اطراف من ... این همه دست دوستی .. اما چرا من اصلا علاقه ای به گرفتن هیچ دستی ندارم ... چرا هیچ چشمی به قشنگی اون چشما نیست ؟ و دوباره و دوباره عاااشق میشم ... اما غمگین تر از قبل ... ثانیه به ثانیه بیشتر میشه ... این روزها همش دارم فکر میکنم .. فکر , فکر , فکر بعد 2 ساعت که کتاب و گرفتم دستم .. میبینم فقط 4 صفحه از آسیب شناسی خوندم و این یعنی دردسر چرا اینقدر بی حوصله ام ؟! ناراحتم ... اما نمیدونم چرا .... واقعا چرا ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن :این روزها با من بمان, این روز ها عاشق ترم , این روزها یاد تو را , با خود به رویا میبرم نه صبح میشوی دمی نه شب به من سحر شود نه بی بهانه میروی نه دل به هر نفر دهم پ.ن 1 : همینطوری ... بدون مخاطب ... فقط برای اینکه یه چیزی نوشته باشم پ.ن 2 : دلم تنگ شده ... برای اون .. برای خودم .. گاهی برای همه اون چیز هایی که تا چند وقته پیش از داشتنشون خوشحال نبودم
امشب کنار پنجره بیدار ماندم دانم که بامداد امروز دیگری را با خود میآورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد .... پ.ن : .......................... پ.ن 2: یکی دیگه از اون شب ها ....... همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی راداری، سرار کیهان همدست میشود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی دوستی ها .. خواستن ها و نخواستن ها .. جدایی ها .. جنگ های کوچیک و بزرگ ... موفقیت ها و شکست ها ... اما گذشت و رفت چیزی که واسه ی همه ی ما موند فقط خاطرات و عطر لحظه های خوب و بده و رد پای خوبی و بدی هایی که دیدیم... انگار سال نود یه خیال بود , اما وقتی یاد زخمهایی که روی دلمون مونده میوفتیم , وقتی دوباره دردش رو حس میکنیم ...از اینکه این 2-3 سال اخیر فقط یه خیال بودن پشیمون میشیم ... امسال , سال 91 , شروع یه دوره ی تازه از زندگی همه ی ماست و شاید یه اتمام برای عده ای شروع یه صفحه ی سفید و دست نخورده .. میتونیم هرچیزی توش بنویسیم ... میتونیم با دوست داشتن ها از موفقیت بنویسیم میتونیم یه قصه ی تازه بدون اشتباه و سیاه چال بنویسیم اما بعضی چیز ها هنوز ثابت هستن و نباید فراموش بشن .. ما هنوز سبزیم ... چه توی بهار چه تو زمستون ... سبـــــــــــــز ِ سبــــــــــــــز هنوز یاد اون گلهایی که پر پر شدن هستیم ..... یاد کسایی که امسال از حرارت وجود خانوادشون محروم شدن و سال نو رو توی خلوت خودشون , به تنهایی , و توی یه شرایط غیر قابل توصیف سپری میکنن .... امسال , سال 91 , امیدوارم که سالی پر از موفقیت باشه . برای تک تک ایرانی ها ... هرجای این کره ی خاکی که هستن ... با هر لحن و گویشی ... از هر قوم و قبیله ای , امیدوارم امسال سالی پر از برکت , سلامت , کرامت , رحمت و استقلال باشه ... با آرزوی شکوه و عزمت برای ایرانی هایی که همیشه بهترین بودن و دوباره بهترین خواهند شد .... سال نو مبارک! این روزها بیزارم از خودم از اینجا از این همه فکر بی حاصل از حرف های نگفته از اشتباهات تکراری از همه چیز .... این روز ها حالم خوش نیست... این روزها دلتنگم این روزها بیزارم از خودم از اینجا از این همه فکر بی حاصل از حرف های نگفته از اشتباهات تکراری از همه چیز .... خداوندا! تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است گاهی از خودم گاهی از دیگران و چقدر سخت و نفس گیرند این گذشتن ها زیر سایه ی دوست داشتن هم آغوش گذشتن می شوی و دل را به خاک فراموشی می سپاری به امید اینکه روزی٬ دور از هوای تو جان تازه ای نصیبش شود اما وااای از این خاک که هیچ گاه حاصلی نداشت جز انتظار بی پایان ! I LOVE YOU MORE AND MORE EACH DAY AS TIME GOES BY دست یاری میزند بر شانه ام تا به آن روزی که در رگهای من نبض عشق تو هراسان میدود ... دلگیر میشم وقتی آدم ها میان طرفت ... میترسم از بودن آدم های دیگه ...چون فکرهای خوبی تو سرشون نیست به قول شاعر : این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟! که برای "هم" آفریده شدیم ! من و تو , نه برای کم شدن که برای "ما" شدن آفریده شدیم !
May the light be there to guide you through the terrors of the dark,
You have always been a good friend, but I won't know when you
Have arrived, and I wish that I could see you one more time;
There's a rainbow on the water, there's an eagle in the sky,
Can you hear me up where you are, can you see me when I cry?
You have left so much behind you, all the love you have given life,
And I wish that I could hold you one more time;
And they are always here beside us in a parallel point of view,
And still they call, the ones who've gone before,
Will you take me by the hand when I come through?
You have left so much behind you, all the love you have given life,
And I wish that I could hold you one more time;
Yes they are always here beside us, in a parallel point of view,
I hear them call, the ones who've gone before,
Will you bring me to the light when I come through ?
Go with love upon your journey, go with wonder in your heart,
May there be someone beside you, who can hold you in the dark,
When you get down to the river, don't pay him till the other side,
And I wish that I could see you one more time, how I wish that I
Could see you one more time.
Go with love upon your journey.
زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود
تا اینکه او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد ، توی گوش من یواش گفت :
تو دعای کوچک منی . بعد مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت خودبه خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد.
سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی است ، هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست.
بازی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت .
زندگی بازی خدا ویک عروسک گلی است!
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با
من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه
خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان
بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و
سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر
به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را
گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک
خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک
نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر
کرد.
| قالب ساز آنلاین |

